تفکر

محلی برای بیشتر اندیشیدن

روز زن مبارک

روز زن مبارک

اگر قدرش را بدانیم خواهیم دید که

هر روز، روز مادر است

 

 این روز قشنگ به همه زنان و مادران مبارک باشه.

بخصوص مادر و همسر عزیزم که مهربان ترین عزیزانم هستند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 12:24  توسط حمید  | 

تمدن 7500 ساله...

تو این چند وقته کامپیوترم نبود! حالا بماند چرا و منم وقت کافی نت نداشتم و... خلاصه اینکه می بخشید اگه دیر آپ می کنم و دیر به دیر سر به شما دوستان عزیز میزنم... دیگه شرمنده...


ما ایرانی هستیم، با تمدنی ۷۵۰۰ ساله. واسه همینه که:

- اصولاً تو خیابون هامون بوق به معنای فحش محسوب میشه!

- وقتی می خوایم به مکانی وارد بشیم، جلوی در که میرسیم، هی تعارف تیکه پاره می کنیم که "اول شما بفرمایید" ولی تو خیابون... عمراً بی کسی راه نمی دیم!

- اصولاً خواهر و مادر مردم وسیله سرگرمی جوانان غیور و با تمدن ایرانی می باشن!

- زباله ایی که در دست داریم رو هر جایی ممکنه بندازیم، بجز سطل زباله!

- لباسهای غربی می پوشم، مدل موهامون و تریپمون پانکیه (مو سیخ سیخی!). در عین حال مدعی هستیم که نیازی به فرهنگ بیگانه نداریم، چون خودمون فرهنگمون غنی می باشه!

- دروغ که مثل آدامسه، همیشه در دهان و کلام موجوده! غیب هم سالم ترین تفریحه، مال مردم خوردن و کم فروشی و گرون فروشی و... هم که اصولاً تو ذات ما ایرانی هاست و البته مطمئناً از بقیه درجات والایه اخلاقی هم برخورداریم (شک نکنید)!

- اکثراً مسلمان زاده ایم اما، از اسلام بدمون میاد. چون نیاکان ما زرتشتی بودن. شعارمون هم: گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک می باشه، اما (با یاد آوری مورد قبل)، نه گفتار نیک داریم، نه کردار و نه پندار. حالا شاید من معنی نیک رو نمی دونم!

- رسوم باستانی زیادی داریم مثل چهار شنبه سوری، واسه همینه که هر سال چهار شنبه سوری چهره شهر منو بیاد فلسطین و البته جنگ جهانی دوم میندازه!

- در دنیایه موزیک از همه قوی تر هستیم واسه همینه که آثار بزرگترین موسیقیدانان دنیا رو به راحتی کاور میکنیم و البته بجای اشعار فلسفی اون آثار، یک شعر فارسی عاشقانه هم به اون اضافه میکنیم و به شایسته ترین شکل ممکن اون اثر رو نابود می کنیم!

- می دونیم که خیابون جای ماشینه اما موقع تاکسی گرفتن تا وسط خیابون میایم، تا به بیشتر شدن تراکم ترافیک کمک کنیم!

- موقع زیاد کردن صدای موزیک، بیرون گذاشت زباله، عبور و مرور و... کاملاً حقوق شهروندی و حق همسایه ها رو زیر پا میذاریم، که بگیم ما با فرهنگیم!

- موقع انتخابات که میشه، همه شور انتخاباتی میگیریم اما، قبل و بعد از اون فقط به دولت فحش میدیم!

- و هزاران هزار مورد دیگه که من اشاره های کوچیکی داشتم تا خودتون بیشتر دقیق بشین رو این مطلب. به نوعی این فقط "ف" بود. خودتون دیگه تا فرحزاد رو بخونین...

حالا جداً این تمدن ۷۵۰۰ ساله ما که این همه ادعاشو داریم، بجز یه گردنبد فربهر و چند تا لوگو رو لباس هامون چه آثار دیگه ایی در زندگی امروز ما داره؟!

جداً چرا ما ایرانی ها فقط تو کلام با فرهنگیم و تو رفتار هیچ اثری از ادعاهامون پیدا نمیشه؟! جداً چرا؟!

 

حال تفکر کنید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 11:27  توسط حمید  | 

۱۳ خط برای زندگی

کلاً من بعضی وقتا به حالت کما تشریف می برم. این چند وقته هم واقعاً تو کمای وبلاگی بودم! یعنی نِت میومدم اما کلاً با بلاگفا کاری نداشتم! به هر حال من برگشتم و از لطف همه شما دوستان سپاسگذارم.

چند وقت پیش ایمیلی دریافت کردم که از خوندنش خیلی لذت بردم. برای شما هم اینجا میذارمش، شاید براتون تازگی داشته باشه و ازش لذت ببرید.


۱۳ خط برای زندگی - از گابریل گارسیا مارکز:

۱- دوستت دارم، نه بخاطر شخصیت تو، بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

۲- هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

۳- اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

۴- دوست واقعی کسی ست که دست های تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

۵- بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

۶- هرگز لبخند را ترک نکن، حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

۷- تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

۸- هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.

۹- شاید خدا خواسته است که در ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را، به این ترتیب وقتی او را یافتی می توانی بهتر شکرگذار باشی.

۱۰- به چیزی که گذشته غم مخور، به چیزی که بعد از آن آمد لبخند بزن.

۱۱- همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن . فقط مراقب باش به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

۱۲- خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی که او تو را بشناسد.

۱۳- زیاد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.

 

حال تفکر کنید...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 7:26  توسط حمید  | 

شروعی دوباره

دوستان عزیز سلام.

بعلت برخی مسائل مجبور شدم وبلاگ رو پاک کنم و دوباره راه اندازی کنم.

بزودی تمام پست های قبلی رو هم اضافه می کنم.

دوستان، لطفاً لینک وبلاگتون رو تو نظرات برام بذارید که مجدداً لینکتون کنم.

با تشکر.


بروز رسانی:

تمامی پستهای قبلی با تاریخ درج در وبلاگ قبلی مجدداً نوشته شد.

از لطف همه شما دوستان متشکرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 23:55  توسط حمید  | 

تو چه می خواهی؟

آورده اند که شخصی پس از فوت بایزید بسطامی او را در خواب دید و پرسید:

خداوند با تو چه کرد؟

بایزید گفت: وقتی به آن دنیا رفت، پرسیدند چه آورده ایی؟

گفتم: هیچ، درویشی که به درگاه پادشاه رود به او نگویند چه آورده ایی، بلکه می گویند: تو چه می خواهی؟!

 

حال تفکر کنید...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 4:1  توسط حمید  | 

کجاست یاریگری که مرا یاری کند؟

گریه کنید. شیون کنید. فریاد بزنید. داد و هوار کنید. خودتون رو بزنید و بخودتون آسیب برسونید.

- چرا؟!

یعنی واقعاً نمی دونید چرا؟!

یک نفر انسان، مثل یک انسان واقعی زندگی کرده. هرگز زیر بار ظلم و زور ستم نرفته. این آدم نوه پیغمبره اسلامه. پسر علی مرتضی، فاطمه زهرا. کسیکه مرگ با عزت رو به زندگی با ذلت ترجیه داده. جون خودش و فرزندانش رو در راه خدا و اسلام گذاشته. صدای حقیقت طلبیش گوش فلک رو کر کرده. هر حرف و نگاهش در پی مفهوم خاص و والاییه؛ و در همین راه هم به شهادت میرسه.

جداً باید به حال چنین انسانی گریه کرد؟! زندگیش سراسر افتخار بوده، اونوقت تو می زنی تو سرت؟!!! عجیب نیست؟!

به قول استاد که می فرماید:

در عجبم از کسانی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست!

جداً حال ما گریه داره یا حال حسین؟! حسین رو باید شناخت، تحقیق کرد، بویید، در قطعه های تاریخ لمس کرد. باید امتداد حسین بود؛ نه سگ در کوی حسین !!!!

حسین سگ می خواد چیکار؟! که اگه کسی بتونه سگ کوی حسین بشه بجز نجس کردن اونجا کاری از دستش بر نمیاد! خدا ما رو انسان آفریده اونوقت شیعه علی آرزو میکنه سگ کوی حسین باشه، تازه پارس هم میکنه!

اما نه... نه... من گریه میکنم به حال حسین... من گریه میکنم.

گریه میکنم، چرا که حسین در عاشورا فقط یک چیز می خواست و فریاد میزد: "کجاست یاریگری که مرا یاری کند؟"

حسین یار می خواست و ما به او آب تعارف می کنیم! حسین فریاد می زد یاااار و ما فریاد می زنیم آآآآب! درد حسین این بود که هیچ کس نیامد افکارش را کالبد شکافی کند، تا بتواند او را بشناسد. در حالی که هر سال ما بجای افکار جسدش را کالبد می شکافیم. حسین می خواست که به شرح جزئیات او و اسلام و خدا مشغول باشیم، حال اینکه ما به جزئیات نحوه کشته شدنش مشغولیم. حسین می خواست که ما زخمهای دلش را بشناسیم و ما هر سال با آب و تاب تعریف می کنیم که او چند زخم بر بدنش نشست و چگونه بدنش را خراشید!

پس من گریه می کنم. فقط به این خاطر که بعد از هزار و سیصد و اندی سال ما هنوز نفهمیده ایم که، او که بود؟ هدفش چه بود؟ چرا اینگونه خود را به تیغ سپرد؟ چرا چرا چرا؟

تو هرگز نیندیشیدی چرا...

راستی، وقتی شروع می کنیم به عزاداری، مداح با فریادهای نعره مانندش، ما با بدنهای لخت، سینه های سرخ، در حال گفتن اینکه: حسین ما سگ توییم، غلام توییم، عزادار توییم و... فرض کنید در همون حال امام حسین داره ما رو می بینه. فکر می کنید چی جواب بده؟ مطمئناً فقط یک چیز میگه: نه سگ می خوام، نه غلام می خوام، نه عزادار و نه... "کجاست یاریگری که مرا یاری کند؟"

بعد از این همه سال هنوز فریاد حسین بی جواب مانده... چرا که ما وقت برای یاری حسین نداریم، فعلاً باید عزاداری کنیم...!

 

حال تفکر کنید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 5:43  توسط حمید  | 

راز موفقیت از نگاه سقراط

این روزا هر جا رو که نگاه کنیم مطالبی با این عنوان می بینیم:

۱۰۱ راه برای موفقیت، اصول موفقیت، ۷ اصل موفقیت، ۱۲ نکته برای موفقیت و ...

از این دست مطالب زیاده که البته خیلی هم خوبه. اما من نظر دیگه ایی دارم. برای همین امروز براتون راز موفقیت رو از زبان سقراط میگم.

********

مرد جوانی از سقراط پرسید: راز موفقیت چیست؟ سقراط به او گفت: فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفقیت را به تو بگویم.

صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت. سقراط از او خواست که دنبالش به راه بیفتد. جوان با او به راه افتاد. به لبه رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند که آب به زیر چانه آنها رسید.

ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند، اما سقراط آنقدر قوی بود که او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد.

همین که به روی آب آمد اولین کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را به اعماق ریه اش فرو فرستاد.

سقراط از او پرسید: زیر آب چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟

جوان گفت: هوا.

سقراط گفت: هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، تلاش خواهی کرد که آن را بدست بیاوری؛ موفقیت راز دیگری ندارد.

 

حال تفکر کنید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 0:14  توسط حمید  | 

عشق و ازدواج

شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو  و زیباترین و پردانه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی و خوشه ایی بچینی!

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدت طولانی برگشت.

استاد پرسید: چه آوردی؟

و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلوتر می رفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق یعنی همین !

شاگرد پرسید پس ازدواج چیست؟

استاد گفت: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما بخاطر داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درخت برگشت.

استاد پرسید که: تو را چه شد؟

شاگرد جواب داد: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی که دیدم انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلوتر روم باز هم دست خالی برگردم.

استاد گفت: ازدواج یعنی همین !

 

حال تفکر کنید...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 6:55  توسط حمید  | 

شمع...

چهار شمع به آرامی می سوختند و با هم گفتگو می کردند. محیط به قدری آرام بود که گفتگوی شمع ها شنیده می شد.

اولین شمع می گفت: من "دوستی" هستم. اما هیچ کس نمی تواند مرا شعله ور نگاه دارد و من ناگزیر خاموش خواهم شد. شمع دوستی کم نورتر و کم نورتر شد و خاموش گشت.

دومین شمع می گفت: من "ایمان" هستم. اما اغلب سست می گردم و خیلی پایدار نیستم. در همین زمان نسیم آرام وزیدن گرفت و او را خاموش کرد.

شمع سوم با اندوه شروع به صحبت کرد: من "عشق" هستم؛ ولی قدرت آن را ندارم که روشن بمانم. مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند. آنها حتی فراموش می کنند که به نزدیکان خود عشق بورزند! و بی درنگ از سوختن باز ایستاد.

در همین لحظه کودکی وارد اتاق شد؛ چشمش به شمع های خاموش افتاد و گفت: شما چرا نمی سوزید؟ مگر قرار نبود تا انتها روشن بمانید؟! و ناگهان به گریه افتاد.

با گریه کودک شمع چهارم شروع به صحبت کرد و گفت: نگران نباش. تا زمانی که شعله من خاموش نگردد شمع های دیگر را روشن خواهم کرد. من "امید" هستم.

کودک با چشمانی که از شادی می درخشیدند شمع امید را در دست گرفت و دوستی، ایمان و عشق را شعله ور ساخت.

 

براستی، ما چقدر امیدواریم؟

شمع های روشنتون رو بشمرید... بد نیست!

 

حال تفکر کنید...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 6:41  توسط حمید  | 

عشق روز...!

یه شعری خوندم که خیلی خوشم اومد. دلم نیومد که اینجا نذارمش! یه جورایی در راستای پست "پسران ظاهر پرست، دختران آهن پرست" این مطلب رو میذارم.

 

روزگاری ست که همه عرض بدن می خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند

دیو هستند ولی مثل پری می پوشند

گرگ هایی که لباس پدری می پوشند

آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند

عشق ها را همه با دور کمر می سنجند!

خب طبیعی ست که یک روزه به پایان برسد

عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد

 

حال تفکر کنید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 15:26  توسط حمید  | 

مطالب قدیمی‌تر